تمارض به بیماری قلبی برای معافیت از ورزش!/ مبارزات انقلاب بهترین دوران زندگی ام بود/حجاب، تنها دغدغه امروز نیست!/ سفر حج، مهریه سنگین خانم دکتر روح افزا!/
1397/12/04 - 09:55
تاریخ و ساعت خبر:
12622
کد خبر:
ناگفته هایی از احوالات شخصی و دوران کودکی فرشته روح افزا؛ 1/2

تمارض به بیماری قلبی برای معافیت از ورزش!/ مبارزات انقلاب بهترین دوران زندگی ام بود/حجاب، تنها دغدغه امروز نیست!/ سفر حج، مهریه سنگین خانم دکتر روح افزا!/

طنین یاس در نظر دارد به مناسبت میلاد حضرت فاطمه(س) سلسله مصاحبات صمیمانه ای را با 40 بانوی موفق و طراز انقلاب اسلامی، منتشر کند. در این مطلب با ناگفته هایی از زندگی دکتر فرشته روح افزا آشنا می شوید.
به گزارش پایگاه خبری تحلیلی طنین یاس - معصومه کوشکستانی: با این که پر مشغله است و عازم کنفرانس اما به هر لطایف الحیلی شده، قانع می شوند تا فرصتی هر چند اندک را در اختیارمان بگذارند. نخست قرارمان به مصاحبه ای موجز بود اما به لطف کلام گیرای شان به قدری بحث جذاب و دلفریب شد که مطول ترین مصاحبه این چند وقت رقم خورد. دکتر فرشته روح افزا، مدیر رصد آمار شورای فرهنگی اجتماعی زنان با این که یمت های مدیریتی، کتاب، مقاله و پژوهش های علمی بسیاری در حوزه خانواده و آسیب های اجتماعی، عفاف و حجاب داشته اما بسیار مهربان است و خونگرم.نکته بین. استاد و شجاع . دقیقا مثابه تعاریف بسیاری که موافقان و مخالفان ش از او بیان می کنند. آن چه پیش روی دارید، گفت و شنود ما با ایشان درباره احوالات و افکارات منتشر نشده زندگی شخصی شان است.
شما نیازی به معرفی ندارید، نخست خانواده پدری تان را به صورت مبسوط به ما بشناسانید؟

من متولد اردیبهشت ماه سال 1340 هستم و در خیابان نارمک، میدان 10 بزرگ شدم. 8 تا بچه بودیم که متشکل از 3 دختر و 5 پسر است و من بچه سوم خانواده و از نظر دختری، دوم هستم. از نظر سنی هم فاصله کمی با یکدیگر داریم به نوعی که برادرم، 10 ماه و نیم از من کوچک تر است. به نوعی یک مهدکودک بچه بودیم. اصالتا از طرف پدر و مادر، تهرانی هستم. افتخاری نیست اما متاسفانه این گونه است. از نظر تمکن مالی، پدرم در موقعیت خوبی بودند اما اجازه خرید و بیرون رفتن را به دخترها نمی دادند و اکثر اوقات مغازه دارها با وسایل فروش شان به منزل مان می آمدند و بوتیک در خانه تشکیل می شد. نه این که اصلا اجازه بیرون رفتن نداشتیم، امکان ش بود اما همه با هم و خانوادگی باید می رفتیم تا زمان دانشگاه که کمی مستقل تر شدیم. در کنار عقاید سخت گیرانه پدر، مادر هم از نظر تربیتی، حساسیت های ویژه خود را داشت، مثلا علاقه شدیدی داشتند که ما با قرآن انس داشته باشیم اما چون تعداد بچه ها زیاد بود نمی توانست جداگانه همه را کلاس ثبت نام کند، ناگزیر معلم که سید پیری بود را به خانه می آورد و برای مان در کنار تعریف قصه های قرآنی، آموزش های لازم را می داد، البته در این بین تعدادی از بچه های همسایه و فامیل هم به جمع مان اضافه می-شدند و این دورهمی کار همیشگی بود. یادم است مادرم هر ماه سفره حضرت رقیه (ع) داشت، ما به شوق روشن کردن شمع ها همگی از صبح پا به رکاب برای کار بودیم و از سر ذوق، کلی خودکشی می کردیم. کلا در خانواده کارهای مناسبتی برای اعیاد و وفات بسیار برگزار می شد و ما بچه ها هم لذت ش را می بردیم، هر چند که در کنارش کتک کاری هم داشتیم. خلاصه خانواده شلوغی و خونگرمی بودیم و تعداد بچه ها زیاد بود. با هم بازی و دعوا می کردیم. برای مواقعی رازدار هم بودیم و گهگاهی هم یکدیگر را لو می دادیم اما فارغ از همه شیطنت ها با یکدیگر درس می خواندیم و چون فاصله سنی ها کم بود هر کدام معلم خصوصی بچه بعد از خود بود و اکنون هر کدام در جایگاه های اجتماعی خوبی قرار دارند.
پس فرشته کوچولو بسیار روزهای کودکی شاد و پر انرژی را پشت سر گذاشته است. از نوع بیان تان و تن صدا در تعاریف خاطرات، مشخص است خیلی بچه مظلوم و ساکتی نبوده اید.
از کجا می دانید من شیطان بوده ام؟ (با خنده) درست است. خیلی دختر شیطانی و شجاعی بودم، البته این خیلی برای بیان یک دقیقه است. در خانواده، خواهر بزرگ م قدرت بدنی و مدیریت زیادی داشت که هیچ کس حریف او نبود. به قدری زورش زیاد بود که همه بچه ها را با هم یک گوشه جمع می کرد و کسی اجازه ابراز عقیده مخالف را نداشت، بنابراین هیچ کدام نمی توانستیم او را اذیت کنیم، وقتی می دیدم راهی برای فرار از دستش نداریم، نقشه می کشیدم و با همراه کردن و شوراندن بچه ها، همه با هم بر علیه او بسیج می شدیم. در واقع همه بر علیه یکی. این روند ادامه داشت تا جایی که پسرهای خانه بزرگ تر شدند و جنگ دختر و پسر راه افتاد، به خصوص بین من و برادر کوچک ترم. یک جوری به جون هم می افتادیم و هر روز شیشه قدی خانه را می شکستیم، حالا یا با فوتبال بازی کردن، یا دعوا و محکم بستن در اتاق. خلاصه اگر یک روز شیشه بر محله مان به منزل نمی آمد زنگ خانه را می زد که چه اتفاقی افتاده که شما آرام شده اید. حالا که خودم مادر شده ام وقتی به آن روزها فکر می کنم، می بینم مادرم خیلی مادر بود و تحمل بسیاری داشت. من اصلا شبیه او نیستم. بنده خدا هر روز صبح رختخواب ها را مرتب جمع می کرد و روی هم می گذاشت و به یک ساعت نرسیده مابین بازی ما همه کف اتاق پخش و پلا می شد و تمام خانه بهم می ریخت. البته کمک هم برای جمع آوری می کردیم، در واقع شیطان بودیم نه مردم آزار. یادم است 7 ساله بودم که مادرم به من و همین برادرم و خواهر بزرگ ترم که فاصله سنی مان حداکثر یک ساله بود، نماز شب یاد داد و گفت: اگر دوست دارید می توانید بخوانید. گفتیم: باشد اما چه دعایی کنیم؟ گفت: هر چه دوست دارید. می توانید دعا کنید ائمه یا امام زمان (عج) را ببینید یا هر چیز دیگر که دوست دارید. ما 3 تایی نصفه شب برای دیدن امام زمان (عج) به طبقه بالا رفتیم و مشغول نماز شدیم. اگر اشتباه نکنم رکعت چهارم بودیم که مادرم نگران مان می شود که چرا صدایی از ما در نمی آید، کلید مهتابی را می زند که به دنبال مان بیاید، به محض این که مهتابی اتاق برق زد، ما 3 تایی شروع به جیغ زدن کردیم که یا حضرت اباالفضل (ص)، امام زمان (عج) ظهور کرد.
زمان تحصیل تان به دوران انقلاب خورده بود، برای حجاب در مدرسه به مشکل نخورده بودید؟
مدرسه ما به نوعی خصوصی بود، بنابراین هم معلم مرد داشت و هم زن. در خاطرم هست در دوران راهنمایی، یک روز معلم ریاضی مان که خانم بود، گفت: از فردا نباید روسری سر کنید، معترض شدم و گفتم شما نمی-توانید به ما دستور بدهید که گفت، من دوست پسر دارم و برای معصومه کوشکستانی: خانه رفتن به دنبال م می آید، دوست دارم ببیند در مدرسه به روزی تدریس می کنم. از طرف دیگر مدرس ورزش مان آقا بود و باید برای آن ساعت، بی حجاب می شدیم و لباس آستین کوتاه و شلوار تنگ می پوشیدیم. پدر خدا بیامرزم که دوست نداشت دخترهایش بی حجاب باشند، برای من و خواهرهایم با ترفند بیماری قلبی، معافیت ورزشی گرفت، به نوعی که اصلا در دوران تحصیل ورزش نکردیم. هرگز گمان نکنید حجاب دغدغه امروز است، ما برای آن قبل از انقلاب و در خارج کشور هم مورد هجمه قرار گرفتیم اما پای اعتقادات مان ایستادیم.
از خاطرات آن روزها برای مان بگویید.
ما دوران انقلابی خیلی شیرینی داشتیم. آن روزها، بهترین روزهای زندگی ام بود. تحصیل من همزمان با دوران شاه ملعون بود و ساواک بسیار در مدارس فعال بود. در جریانات انقلاب کل مدرسه را بهم می ریختم و الکی فریاد می زدم موش موش و کلاس را تعطیل می کردم. به همراه دوستان شعار می نوشتیم و دربین بچه ها پخش می کردیم. شیطنت هایم به حدی بود که مدیر مدرسه به من لقب اغتشاش گر داده بود و مدام می گفت آخر یک روز تو را تحویل ساواک خواهم داد. یادم است در مقطع دبیرستان بودیم که یکی از هم کلاسی هایمان که خانواده اش انقلابی بودند و کتابخانه داشتند را به جرم این که در مدرسه کتاب صلح امام حسن (ع) را پخش کرده بود، توسط معلم انشا لو رفته بود و ساواک بلای بدی سرش آورده بود. از قضا این معلم کلاه گیس داشت، دیدیم این گونه نمی شود، باید حق دوست مان را بگیریم. کلاس مان سکویی برای تدریس معلم داشت و بر روی آن جایگاهی برای نشستن تعبیه شده بود. داخل صندلی قرقره ای که متصل به قلابی بود را جاساز کردیم. وسط زنگ انشا، داخل کلاس ترشی پخش کردیم، به محض این که حواس ش به ترشی رفت،از آخر کلاس به هزار بدبختی قرقره را به سمت صندلی هدایت کردیم و به محض این که مطمئن شدیم قلاب به کلاه گیس متصل شده، آن را کشیدیم و صدای خنده همه به هوا رفت. وقتی معلم مان متوجه موضوع شد کلی جیغ و داد راه انداخت که آی سرم را کندند. یادش بخیر. تا این که خورد به جریانات جنگ تحمیلی، خیلی از خوبان را از دست دادیم و روزهای سخت و دردناکی را پشت سر گذاشتیم. به واسطه جنگ، دانشگاه-ها تعطیل شد و علی رغم مخالفت شدید پدرم که حتی اجازه تا سر خیابان رفتن را هم به ما نمی داد به کردستان برای کمک به رزمنده ها رفتم. می دانید این سر بریدن و بحث داعش، مطلب تازه ای نیست. در دوران جنگ در سقز که در آن جا مستقر بودیم به عینه می دیدیم که سرهای بچه های سپاه توسط دشمن لعین، لب جاده ردیف شده است. بچه هایی بسیار مومن خانم و آقا، خدایی بدون گارد، امتیاز، دغدغه مالی و حقوق نجومی بودند، حتی برخی مواقع تنها وعده غذایی که نان و پنیر و خرما بود را نداشتند. به معنای واقعی فی سبیل الله کار می کردند. خاطرات بسیاری هست و من شاهد صحبت و وقایع بی شماری بوده ام. اگر زمانی فرصتی پیش بیاید این خاطرات را به نگارش در خواهم آورد تا مردم بدانند کجا بودیم و چه کارهایی برای در این امنیت بودن مان هزینه شده است. به قولی، ما برای آن که ایران خانه خوبان شود، رنج دوران برده ایم.
سیاق زندگی تان چگونه بود که با وجود سن کم، این همه گرایش به اسلام و موازین شرعی داشتید؟
تربیت شرعی یکی از عوامل اصلی زندگی ما بود. ببینید ما برای هر نماز مان جایزه ای زیر جانمازمان سبز می-شد. زمانی که نماز بر ما واجب نبود به هوای کادو نماز می خواندیم و هر چقدر نماز مستحبی سخت تر بود، کادو هم بزرگ تر بود، به این ترتیب رابطه معنوی از همان بچگی برقرار می شد. این روند ادامه داشت تا زمان تکلیف که کادوها تبدیل به 5 زاری و 2 زاری می شد و بعد از یک سال هم به کل محو. من حتی این روش را برای فرزندان خودم هم انجام دادم.
کمی جلوتر برویم. در خصوص تشکیل خانواده تان با شهید احمد حاتمی بفرمایید. مراسم آشنایی-تان چگونه بود؟ مثل امروزی ها دغدغه مهریه، حق طلاق و حضانت را داشتید؟
بعد از اتمام دبیرستان، چون زمان انقلاب فرهنگی بود و دانشگاه ها بسته، به عنوان معلم تربیتی در دبیرستانی در جنوب شهر، محله نازی آباد فعال شدم که دیدم بچه ها معلم ریاضی ندارند و چون درس خوانده این رشته بودم، در کنار کارم، مشغول تدریس ریاضی شدم. تا این که با خواهر همسرم آشنا شدم. ایشان در همان مدرسه معلم بودند و واسطه آشنایی ما شدند البته نگفتند شخص معرفی شده برادر خودشان است. در واقع به نوعی من خواستگاری همسرم رفتم. ماجرا از این قرار بود که وقتی به من گفتند دنبال دختری برای یکی از آشنایان می گردند من چند تا از شاگردان و دوستان م را معرفی کردم که مورد پسند واقع نشد و بنا شد به خانه همکارم بروم و ببینم موضوع چیست که ایشان هیچ کس را نمی پسندند. در آن برهه رابطه خوبی با همکارانم داشتم و اکثرا به همراه خانواده به منزل مان دعوت شان می کردم. وقتی به مادرم جریان را گفتم: مخالفت کرد و گفت اصلا به تو چه. چرا خودت را وارد این جریانات می کنی. مگر خودت متاهلی که دنبال این کارها افتادی! به هر روی موافقت شان را جلب کردم و به دیدن شان رفتم. خیلی صحبت نکردیم و تنها با توپ پر پرسیدم هدف شما از تشکیل زندگی چیست؟ چرا همه را رد می کنید؟ چند روز بعد، خواهر شوهرم تماس گرفت و گفت: ما اجازه داریم همراه همان آقا به منزل تان برای خواستگاری خودت بیاییم؟ پدرم که متوجه شد قصد ازدواج دارم، به شدت مخالفت کرد و گفت: چه خبر است در این سن قصد ازدواج داری، برو درست را بخوان، بزرگ که شدی بعد. ایشان ضمن این که خیلی متعصب بودند ولی علاقه شدیدی به درس خواندن داشتند، حتی در زمانی که مقطع راهنمایی بودیم ما را در کلاس زبان ثبت نام کرده بودند. در آن جلسه ما حتی با هم صحبت هم نکردیم و بنا شد اول تحقیق کنیم. برادر کوچک ترم که از جبهه آمده بود به سراغ حاج آقا ارفع، روحانی و پیش نماز مسجد در خیابان مختاری که منزل همسرم بود، رفت. سید وزینی بودند که وصف کلاس های شان را بارها شنیده بودم. ایشان گفته بودند، اگر روزی من در مسجد برای اقامه نماز جماعت نباشم و کسی را جایگزین خودم معرفی کنمف بین همه پیرها و جوان ها قطعا آن شخص احمد است. دیگر خود دانی، می خواهید قبول کنید یا نه. برادرم از آن جا، به دانشگاه تهران و محل تحصیل شان رفته بود که آن ها هم اعلام کرده بودند ما پشت سر تنها کسی که نماز می خوانیم اوست. وقتی متوجه شدم با تقواست، دیگر هیچ چیزی برایم مهم نبود. درست است آن زمان ها حق طلاق نبود اما مهریه مرسوم بود و خواهر بزرگ ترم 300 تا مهریه شان در آن برهه بود و پدرم هم چون خودش متمکن بود خیلی برای ش مهم بود که دختران ش خوب ازدواج کنند. منتها من از پدرم اجازه گرفتم مهریه ام را خودم انتخاب کنم. همسرم هم که نمی دانست تکلیف ش با مهریه چند چند است، یک بار برای دادن کاغذی به خواهرش به مدرسه آمد، حالا نمی دانم بهانه بود یا حقیقت، همدیگر را دیدیم و بنا شد چند دقیقه در همان دفتر با هم صحبت کنیم. تنها حرف ش در خصوص مهریه بود. پرسید: نگفتید مهریه تان چقدر است؟! گفتم: مهریه من خیلی است. گفتند: مثلا چقدر؟ گفتم: خیلی، حتی اگر اندازه کره زمین مهرم کنید، کم است. گفت: چطور؟ گفتم: خب من آدم هستم و با سکه حتی اندازه کهکشان هم قابل مقایسه نیستم. گفت: خب پس چه کنم؟ گفتم: سر عقد متوجه خواهید شد اما اگر نمی توانید مهر کنید همین الان بگویید. گفت: ملاحظه من را می کنید که از پس پرداخت-ش بر بیایم؟ نگاهش کردم، به هر روی قبول کردند. سر عقد هیچ کس در جریان مهریه ام نبود و وقتی متوجه شدند تنها خواسته ام یک سفر حج است، دعوا به پا شد و خاله، شوهر خاله دایی و همه مخالفت کردند البته پدرم هم خیلی موافق نبود، تا این که صدایم در آمد و گفتم: آقا بحث را تمام کنید، مهریه من است و من همین را می خواهم. به ناچار همه ساکت شدند و پدرم هم آخر شب من را بوسید و گفت: خوشبخت شوی.

حالا مهریه تان ادا شد؟
نه به جان خودم. این آخر سری که همسرم در حال رفتن به خانه خدا بود، گفتم: راستی تو مهریه من را ندادی! خندید و گفت: تو بخشیدی به من. حقیقت ش همین بود، بخشیده بودم. البته سفر حج واجب قبل از آن با هم زیاد رفته بودیم.
شنیدیم مراسم عروسی تان خیلی خاص برگزار شده است.
این ها را از کجا می دانید؟! بله. من برای مراسم عقد، حتی اجازه کف زدن هم ندادم نه با این که با دست زدن مخالف باشم اما خانواده شهید که در مجلس بودند زیاد داشتیم. عروسی هم نگرفتیم. حقیقت ش ما 30 آذر 1363 عقد کردیم و 8 فروردین سال بعد پدرم سکته قلبی کرد و به رحمت خدا رفت و مراسم ما بعد از فوت ایشان بود. تنها برای شروع زندگی به خرید عروسی رفتیم، آن هم حداقلی. با این که جهیزیه من کامل بود اما برای خرید، حتی لباس عروسی و شمعدان هم نخریدم و تنها خرید عروسی ام یک حلقه، آیینه، یک چمدان و یک دست لباس سفید ساده بود. حتی کفش هم نخریدم چون خودم داشتم. نه این که همسرم بگوید نخر، می دانستم دست ش خالی است. ایشان گفت: مراعات نکن هر چه می خواهی بخر، من از پدرم می گیرم. مخالفت کردم و گفتم: نه، نمی خواهم زندگی مان زیر بار قرض کسی باشد. هر چه خودت داری به همان اندازه خرید می کنیم.
در واقع همسرتان، دارایی و مایملکی برای آغاز زندگی نداشتند.
هیچ چیزی نداشت البته بچه زرنگی بود. در آن زمان تازه کارشناسی ارشد را آغاز کرده بود و تنها دارایی شان یک تلویزیون، رختخواب و مایحتاج اولیه بود که آن را هم از کارکرد معلم تربیتی بودن ش در دوران تحصیل، پس انداز کرده بودند که بابت خرید و رهن خانه محقری که در جوادیه بود، پرداخت کردیم. از صفر با هم شروع کردیم. نا گفته نماند خیلی باعث افتخارم است که با هم از آن خانه کوچک اما با صفا شروع کردیم. بعد از ازدواج هر دو مشغول کار شدیم. ایشان در جهاد سازندگی به عنوان دانشجوی متعهد، حقوق می گرفت، من هم سرکار می رفتم. ایشان 2 هزار و من هم 2 هزار و 200 حقوق می گرفتم. چون به عنوان رهن 50 هزار تومان داده بود و فرزند هم نداشتیم با حقوق هایمان خیلی ساده و راحت از حیث خرج زندگی مان بر می-آمدیم. حتی از همان حقوق کم به دیگران هم کمک می کردیم. همین باعث شده بود، فامیل حتی بعد از عروسی هم مخالف ازدواج ما باشند و مدام می گفتند: چرا با این آدم ازدواج کردی؟ تو خیلی شانس های بهتری داشتی و من تنها یک جواب می دادم، استخاره کردم و آیه 19 سوره مریم آمد که، غلاما زکیا به تو هدیه داده ایم، من حاضر به تعویض هیچ چیزی با این شرایط و همسرم نیستم و چیزی از دنیا نمی خواهم.
از کدام شخصیت اخلاقی تان برای تشکیل زندگی خوششان آمده بود؟
از اخلاق من؟! ( با خنده) راستش من خیلی اخلاقم خوب نیست. اصلا با هم حرفی نزده بودیم که اخلاق م را بشناسد. آخرش هم نفهمیدم اصلا از من خوشش آمده بود یا نه! خارج از شوخی من را خیلی دوست داشت اما اهل ابراز نبود.
گویا علاوه بر ایشان، شما هم خیلی وابسته شان بودید.
در ابتدا نه، چون خیلی دختر مستقلی بودم. اما پس از به دنیا آمدن بچه ها وابستگی شدیدی پیدا کرده بودم. چون مادرم را هم از دست داده بودم، دیگر کسی را جز ایشان نداشتم. در واقع پس از شهادت ش متوجه شدم خیلی وابسته اش هستم. البته اطرافیان دائم بیان می کردند اما من مدام کتمان می کردم.
می گویند وقتی 2 نفر هم دیگر را به خوبی بشناسند و درک کنند، نیاز به بیان کلام ندارند و نگاه شان یک دنیا حرف است. نظرتان چیست؟ شما از واکنش های نگاهی برای القا حس و حرف هایتان بهم استفاده می کردید؟
دقیقا همین طور بود. ببینید ایشان خیلی ابراز علاقه نمی کرد. من هم چون خیلی غد، از خود راضی و شیطان بودم اهل بیان نبودم. با همه این تفاسیر امکان نداشت و محال بود در تمام لحظات کنار یکدیگر نباشیم. اهل شعر گفتن، داستان و این حرف ها نبودیم. شاید هم من یادم نمی آید اما به خوبی می دانم انقدر علاقه در زندگی مان جاری بود که همه از شدت وابستگی مان با خبر بودند، تا جایی که همه مخالفان ش در فامیل، مخلص ش شده بودند و دوست ش داشتند. حتی پشت سرش نماز می خواندند. بسیار آدم درستی بود.
ادامه دارد..

بازگشت به ابتدای صفحه بازگشت به ابتدای صفحه
برچسب ها:
فرشته روح افزا، کودکی روح افزا، ازدواج روح افزا، طنین یاس
ارسال نظر
  • مخاطبان گرامی، برای انتشار نظرتان لطفا نکات زیر را رعایت فرمایید:
  • 1- نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • 2- نظرات حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های اسلامی منتشر نمی‌شود.
  • 3- نظرات بعد از بررسی و کنترل عدم مغایرت با موارد ذکر شده تایید و منتشر خواهد شد.
نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار
اخبار پر بحث
بازگشت به ابتدای صفحه بازگشت به ابتدای صفحه
نخستین پایگاه خبری تحلیلی زنان کشور
پست الکترونیکی:
info [at] tanineyas [dot] ir
طراحی و اجرا الکا