کد خبر: 11980                      تاريخ انتشار: 1397/10/16 - 13:40
برگرفته از نامه شهید علم الهدی به خواهرش
برای همه ما رسیدن به فلاح را دعا کن
 
سیدحسین علم الهدی می شود همان دعای خواهرت را برای من هم بخوانی؟ تکرار کنی تا با آن انس بگیرم و بشود شعار زندگیم؟ برای من و همه ی مشتاقان راهت که جز فلاح نیست دعا کنی، تو در آخر نامه ات نوشته بودی: «رسیدن به فلاح را برایت آرزومندم»
 
زهرا باقری- بیاید حرف بزند، بخواهد دلبری کند، او که زیاد از علم الهدی نمی داند، یک دفعه دست و پا شکسته و به اشتباه شعر شهید را برایت بخواند، همان شعری که سال هاست با خود تکرار می کنی و هر بار به یاد او اشک می ریزی؛ بخواند: «کی بوده ای نهان که هویدا کنم تو را!»
و تو اصلا حواست نباشد، بگویی، نه اشتباه است، شعر این نیست که! شعر : «کی بوده ای نهان که هویدا کنم تو را، کی رفته ای زد دل که تمنا کنم تو را، غایب...» یک دفعه انگار برق گرفته باشدت! خشکت بزند، مات شوی به گوشی!
روحی! این شعر توست! و او فقط در جواب این شعر نیمه ات، لبخند بفرستد و بگوید خودش است! اما تو شوکه شوی و با خود بگویی، سیدحسین! نکند این تویی که با من حرف می زنی، از پسِ این همه سال فراموش کردنت، که تنها با عکسی در کیفم، دلخوش کرده باشم که به یادت هستم و ندانم چرا اینقدر معلم قرآن شدن را دوست دارم (چون تو معلم قرآن بودی)، و یادم برود که از چه زمانی اینقدر شنیدن از تاریخ برایم جذاب شده است، من که چندان علاقه ای به تاریخ نداشتم و در تمام خاطرات دوران مدرسه ام تاریخ یک سو بود و من سوی دیگر! و حالا مشتاق دانستن گذشته ام، اما گذشته ی اسلام! (چون تو تاریخ اسلام را از بر بودی)!
نکند تو آمده ای با من هم کلام شده ای تا بگویی غصه این دنیا را چرا می خورم؟ دیده باشی اینقدر غرق دنیا و ظواهر آن شده ام که مدتهاست آسمان را نگاه نکرده ام و بازی خورده ی نظام بورژوازی غرب شده ام و آن سیستم برایم چگونه زیستن را ترسیم کرده باشد، بیایی که بگویی چرا من همه چیز را فراموش کرده ام!
من باز فراموش کرده ام و دوباره، مثل همیشه تو به فریاد رسیده ای! یاد جمله ات می افتم که مرا مدتها به خود مشغول کرده بود! و می خواهم دوباره آن را بخوانم «من در سنگر تنها هستم!»
در اینترنت جستجو می کنم، چقدر «من در سنگر تنها هستم» زیاد شده است! چقدر از تو حرف زده اند، از زندگی نامه ات فیلم ساخته اند، کتاب نوشته اند، موج های مجازی راه انداخته اند! شده ای سرلشکر دانشجوهای شهید، تو سرآغاز روز شهدای دانشجویی!
شهید! نکند آمده ای که با آن سادگی همیشگی ات، مطالعاتت را به رخم بکشی و قرائت های قرآنت را که همراه با تدبر بود به رویم بیاوری، بعد که من متوجه این حرف ها نشوم، اصلا ندانم که باید از این پیام ها چه بگیرم! بیایی نامه خواهرت را در فضای مجازی به جلوی چشمم بیاوری، من که داشتم دنبال دلنوشته ات در شب تاریک سنگرت می گشتم، دنبال «من در سنگر تنها هستم» بودم که یکدفعه، ندانسته برای بار چندم، یادم نمی آید که بار چندم است، اما نامه به خواهرت را دوباره بخوانم.
چه دلنشین نوشته بودی: «خواهش می‌کنم این جمله را با دقت بخوان و فکر کن تا عظمت آن را درک کنی الناس نیام اذا ماتوا انتبهوا (مردم خوابند وقتی که مردند متنبه می‌شوند، بیدار می‌شوند) که حدس می‌زنم این جمله زیبا از فاطمه بزرگ آن الگوی نمونه شاهد اسوه در همه زمانها برای همه نسلها و همه دختران و مادران تاریخ آن چهره زنده که جز از وقایع مرگ او از تاریخ زندگیش چیزی نمی‌دانیم و او که باید در لحظه‌های زندگی در تصمیم‌ها در انتخاب در جلو چشمانمان باشد تا بیاموزیم که چگونه زندگی کنیم و چگونه بمیریم.»
سال 1356 نامه را نوشتی، خواهرانت بعد از مدتها اجازه رسانه ای شدن نامه را دادند و من بارها آن را خوانده ام و بیش از همه مصرف گرایی، در ذهنم مانده بود، که چقدر از آن بی زار بودی اما این جمله را چرا تا به حال ندیده بودم، تو از کجا می دانستی که درگیر چه موضوعی هستم، تو چرا اینقدر می دانی؟، چرا تا به حال ندیده بودم: « در آیه ۱۴ سوره آل عمران مراجعه کنید و دریابید که در این آیه نقش زن در تعیین جهت فکری و مسیر زندگی مرد و اجتماع چگونه مطرح شد.»
سیدحسین علم الهدی می شود همان دعای خواهرت را برای من هم بخوانی؟ تکرار کنی تا با آن انس بگیرم و بشود شعار زندگیم؟ برای من و همه ی مشتاقان راهت که جز فلاح نیست دعا کنی، تو در آخر نامه ات نوشته بودی: «رسیدن به فلاح را برایت آرزومندم»
انتهای پیام/