کد خبر: 12914                      تاريخ انتشار: 1397/12/22 - 10:41
ناگفته هایی از احوالات شخصی مریم مجتهد زاده/9
چشم های منتظر مریم!/قصه هفت ساله زندگی و صبر عاشقانه زنی برای مردی که می گفت " مرد خداست"
 
مریم مجتهدزاده همسر سید محسن موسوی از دیپلمات های ربوده شده ایران در لبنان، معتقد است همسرش زنده است زیرا نمی شود، گفت: فلانی نیست اما هیچ اثری از او نباشد. حتی اگر تیمشان اعدام هم شده باشند به این دلیل که فرستاده های یک کشور بودند باید صحنه تیر باران یا عکس آن ها موجود باشد و پیکر یا مزارشان را نشان مان دهند.
 
معصومه کوشکستانی: زاده 1336 در ساری است و جزو بانوان تاثیرگذار جمهوری اسلامی ایران. دارای مدرک کارشناسی ارشد آموزش پرستاری بهداشت از دانشگاه تربیت مدرس است و همسر جاویدالاثر سید محسن موسوی از دیپلمات های ربوده شده ایران در لبنان. پس از ازدواج پر هیجان اما شیرین¬ش با کاردار ایران، زندگی¬اش متفاوت شد و به فعالیت‌های سیاسی علیه رژیم پهلوی مشغول شد تا این¬که پس از مدتی برای فرار از دست ساواک به اتفاق به آمریکا رفتتند، اما باز هم دست از مبارزه نشست و لحظات¬ش همه در تکاپو بود تا این¬که به وطن بازگشت و در 22 آبان ماه سال 1388 به سمت مشاور رییس حمهور و رئیس مرکز امور زنان و خانواده نهاد ریاست‌جمهوری دولت دهم منصوب شد. با این¬که پر مشغله است و تعریف¬شان از روزهای هفته با ما متفاوت است، اما بسیار خونگرم است و مهربان، و به طور قطع کار راه انداز. این¬ها سطر کوچکی از ماجرای پر فراز و نشیب مریم مجتهد زاده، رئیس سازمان نشر آثار و ارزش های مشارکت زنان در دفاع مقدس است. در این گفتگو مروری داریم بر احوالات زندگی شخصی ایشان پیش از آشنایی با همسر تا این دقایق حاضر که به چشم انتظاری و صبر می گذرد.

در خصوص ازدواج¬تان بگویید. چند ساله بودید و چگونه با ایشان آشنا شدید؟
سید محسن به واسطه پدرش که روحانی مسجد و مبارز سیاسی بود، از سن یازده‌ سالگی پای¬ش به راه جهاد باز شد و در آن پروسه، پول و اقلام مورد نیاز خانواده‌های زندانیان سیاسی را به آن¬ها می‌رساند. وقتی 16 ساله بود برای پخش اعلامیه و نوارهای حضرت امام (ره) به همراه خانواده به شمال‌ آمد که با او آشنا شدم و بعدها متوجه شدم نسبت فامیلی دوری با هم داریم. محسن حافظه بسیار خوبی داشت. بسیاری از سال‌های مدرسه را جهشی خوانده بود و در چهارده ‌سالگی هم مهندسی برق دانشگاه تهران قبول شده بود. در زمان آشنایی من 14 ساله بودم و نگاه¬م به دنیا با او متفاوت بود. این¬گونه بود که هرچیزی را برای لذت¬های خودم و منفعت-م می¬خواستم اما بعد از آشنایی با همسرم، دیدم نسبت به زندگی عوض شد و تازه فهمیدم قبل حضورش چه زندگی پوچی داشتم. محسن پنجره جدیدی از نگاه به آدم¬ها، وقایع و موضوعات را برایم باز کرد. پس از آشنایی با محسن، محجبه شدم و به اسلام گرایش عمیقی پیدا کردم.
گویا ماجرای رسیدن¬تان بهم خود حدیثی مفصل است.
ازدواج ما بسیار پر ماجراست. تقریبا 5 سال پس از آشنایی ازدواج کردیم. قبل از پیشنهاد خواستگاری هر دو همدیگر را می¬خواستیم اما حتی بین خودمان هم مطلبی مطرح نشده بود، بنابراین هیچ¬کدام از احساس طرف مقابل خبر نداشت، چه رسد خانواده¬هایمان. زمانی همه فهمیدند که وابستگی من به اوج خودش رسیده بود. ماجرا از این قرار بود که وقتی ساواک محسن را گرفت، خواهرش به خانه ما زنگ زد و گفت: سقف و دیوار خانه¬مان به هم ریخته شد. البته این رمز بود چون تلفن‌ها کنترل می¬شد نمی¬توانست راحت صحبت کند. با شنیدن این جمله متوجه شدم که محسن را دستگیر کرده‌اند. آن روزها برنامه 24 ساعته¬ام، روزه گرفتن، دعا خواندن، گریه و نذر کردن شده بود، آن هم برای من که اهل این کارها نبودم. نمی‌توانستم به کسی هم ابراز کنم چون هیچ‌کس خبر نداشت. پس از آزادی¬اش از زندان، حدود ساعت 2 و نیم ظهر بود که خودش به خانه ما زنگ زد و این اولین باری بود که طی این همه سال آشنایی با خانواده تماس گرفته بود. وقتی صدایش را از پشت تلفن شنیدم اختیارم را از دست دادم، کلی قربان صدقه¬اش رفتم و با فریاد ‌گفتم: محسن تویی؟ واقعا خودتی؟ الهی من بمیرم. الهی فدایت بشم. کاش می‌مردم و نمی¬دیم زندانی شدی... الخ. حس می¬کردم همه دنیا مال من است. از آن سر و صدای ایجاد شده، خانوداده¬ام متوجه موضوع شدند و پس از آن همه. البته همان¬طور که گفتم او هم به من احساس داشته و پس از ازدواج گفت: یک¬بار در حین شکنجه، وقتی مرا آویزان کردند و به جان¬م افتادند، در اوج کتک خوردن همه¬اش به یاد تو بودم و به خدا گفتم: ای خدا. من به مریم نگفته‌ام که به او علاقه دارم. نکند او با کس دیگری ازدواج کند. بعدها مادرش هم ¬گفت: آنقدر پسرم سر به‌ زیر بود که فکر می¬کرد مریم از آسمان برایش نازل شده است.

شما جواب بله را در حالی دادید که ایشان در همان روزهای اوایل جنگ تحمیلی به عنوان کاردار ایران و لبنان به بیروت اعزام شدند. در آن¬جا ماندگار شدند و شما به عنوان یک جوان تازه متاهل مجبور بودید برای رفع دلتنگی دائم بین ایران و بیروت و حتی دمشق در تردد باشید تا تابستان سال 1361 که ایشان و و 3 کاردار دیگر در حالی که از دمشق عازم بیروت بودند در 40 کیلومتری شمال این شهر و در ایست بازرسی البرباره، توسط نیروهای شبه نظامی فالانژ لبنان ربوده و تحویل نظامیان رژیم صهیونیستی شدند. در آن برهه 25 ساله شده بودید، چگونه با این قضیه کنار آمدید؟ اصلا توانستید موضوع را با خودتان حل کنید؟

برایم سخت بود اما خودش از اول طی کرده بود مرد خداست. پس از آزادی¬اش وقتی با هم صحبت کردیم به من گفت، که فکر نکن یک زندگی در رفاه را با من شروع می¬کنی من یک زندانی سیاسی هستم با محرومیت های بسیاری مواجه می شوی. از طرفی مرد خدا هستم و برای کشور و مردم¬ش جان¬م را می¬دهم. من هم گفتم که همه این¬ها را قبول می کنم اما فقط بگو که آن دنیا شفاعت من را هم می¬کنی؟ اگر بدانم که شفاعت می¬کنی همه را تحمل می¬کنم. شاید هم پاسخ نذری بود که بین گریه¬هایم در اوج زندانی بودن¬ش کرده بودم و خواسته بودم محسن از زندان آزاد شود، ما ازدواج کنیم و 7 سال با هم بمانیم و یک پسر داشته باشیم. هفت سالی که برایم مثابه 700 سال بود. درست همین اتفاق هم افتاد. پس از همه کش و قوس¬ها، سال 1354 به طور مخفیانه عقد کردیم و تا سال 1361 قبل از مفقود شدن¬شان با همه جدایی¬هایی که از بعد مکانی بود کنار یکدیگر بودیم.
آخرین خبری که از ایشان اطلاع رسانی کردید مربوط به سال 1392 است که فرمودید زنده هستند و در فلسطین تحت تدابیر امنیتی نگهداری می¬شوند. اخبار جدیدتر چه دارید؟
هنوز هم همان است. مطمئن هستم همسرم زنده است. با عقل جور در نمی¬آید بگویند فلانی نیست اما هیچ اثری از او نباشد. حتی اگر تیم¬شان اعدام هم شده باشند به این دلیل که فرستاده¬های یک کشور بودند باید صحنه تیر باران یا عکس آن¬ها موجود باشد و پیکر یا مزارشان را نشان¬مان دهند. در دیداری که با سمیر جعجع، سیاستمدار و رییس سابق حزب فالانژ لبنان در سال 1392 داشتم طی یک ساعت، بارها گفته¬هایشان را عوض کردند که نشان دروغگویی بابت شهادت همسر من و همراهان¬شان است. حتی یک¬بار در خلال صحبت¬های¬شان گفتند همه افراد مرده و دفن شده¬اند. گفتم باشد بگویید کجا؟ پسر ایشان زنده است و می شود آزمایش DNA گرفت. یک بار گفتند منطقه کرتینا در لبنان، بعد هم گفتند جبل. وقتی دیدند قانع نمی-شوم، بیان کردند آن¬ها را در چاه انداخته¬ایم. گفتم باشد از آب چاه هم می¬شود چیزهایی فهمید، فقط بگویید کدام چاه! باز هم حرفش را عوض کرد و گفت، انداختیم در بیابان و سگ¬ها آن¬ها را خورده¬اند!
حدس و گمان شماست یا سندیتی پشت ماجرا قرار دارد؟
صهیونیست¬ها همیشه از طریق واسطه ای که با آلمان¬ها دارند این موضوع را چندین بار مطرح کرده اند. حتی یکی دو بار استخوان¬هایی را آوردند که ثابت کنند متعلق به دیپلمات¬ها است اما با آزمایش DNA مشخص شد که آن¬ها زنده هستند کما این¬که اطلاعات ما همه مبنی بر زنده بودن¬شان در زندان های رژیم صهیونیستی است.

در بین صحبت¬هایتان فرمودید پسری دارید. در آن زمان چند ساله بود؟
رائد، یک سال و ۳ ماهش بود و چندین سال است که دکترای کامپیوترش را اخذ کرده و در کنار آن در حوزه هم تحصیل داشته است. اکنون هم در بخش فنی وزارت خارجه مشغول کار است.
پس به احتمال مادربزرگ هم شده¬اید.
بله. رائد ۱۹ ساله بود که با دختر عمویش ازدواج کرد. در حال حاضر ۲ تا نوه دارم، یک پسر و یک دختر. در کنار زندگی خودش، به جد پیگیر پیدا شدن پدرش است و این موضوع جزو دغدغه های همیشگی زندگی اش بوده است.
خصلت¬های اخلاقی پسرتان به پدرش رفته یا شما؟ توانسته جای خالی پدر را برای¬تان پر کند؟
کاملا پدرش است، اصلا با او از نظر تفکرات، اخلاقیات، حتی نوع بیان و تن صدا مو نمی¬زند. چون زمان زیادی کنار همسرم نبودم و در آن همان برهه هم ایشان به دلیل شرایط کاری نبودند، بنابراین فیلم و تصویر زیادی از ایشان نداریم، اما من هر وقت به یاد ایشان می افتم با دیدن پسرم دیگر احساس نمی¬کنم که او نیست و حس¬ها ناخوشایند¬م تمام می¬شود.

چگونه این همه سال، تاب این تنهایی را آوردید؟
با توجه به شواهد و قرائن موجود، می¬دانم که همسرم بر می¬گردد. من و 3 خانواده دیگر، سال¬هاست اطمینان داریم که عزیزان ما زنده هستند و در انتظار رهائی به سر می¬برند. از دلایل محکم زنده بودن آن¬ها هم اظهارات دقیق اسرائی است که از زندان های رژیم غاصب اسرائیل نجات یافته و شهادت داده¬اند که دیپلمات¬های ایرانی را زنده در زندان دیده¬اند. سکوت بین¬المللی و منطقه در قبال سرنوشت دیپلمات¬های ربوده شده و انتقال آن¬ها به فلسطین، دلیل دیگری است که اثبات می¬کند، زنده هستند.
شما یک زن شاخص و قدرتمند هستید که با همه مشکلات از پای ننشستید و سال 1388 به عنوان معاون امور زنان و خانواده ریاست جمهوری در دولت دهم انتخاب شدید. حتی در همایش ملی، بانوی وفا که در اردیبهشت سال 1391 برگزار شد، جزو 10 کاندید زن خبرساز و تاثیرگذار ایرانی عنوان شدید. اما صحبت¬هایی روایت شده که چون همسر کاردار ایرانی بودید، در دولت به جایگاه ویژه¬ای رسیدید.
این صحبت¬ها به گوش خودم هم رسیده اما من به شدت این موج ایجاد شده را کتمان کرده و می¬کنم. من در عمل و کار قابلیت¬هایم را اثبات کرده¬ام. به واقع باید گفت، به عمل کار بر آید. لازم است بدانید اتفاقاً موضوع همسرم باعث شد که من دیرتر وارد حوزه های مدیریتی شوم. سال ۶۷ در حالی فوق لیسانس¬م را گرفتم که تعداد زن¬های دارای مدراک آکادمیک در سطح بالا کم بود، بنابراین مدرس و مدیر گروه بهداشت دانشکده پرستاری و مامایی شهید بهشتی تهران و مسئول انجمن اسلامی دانشجویان و کارکنان این دانشکده شدم و به خاطر مشغله کاری و دور ماندن از پسرم درخواست انتقال به آموزش و پرورش را دادم و 16 سال آن¬جا به عنوان مدیر خدمت کردم. حتی در اوایل تاهل، با اینکه همسرم چند ماه در زندان ساواک بود، معدل لیسانس من در رشته پرستاری ۱۹.۵ شد، فوق لیسانسم را هم در رشته بهداشت از دانشگاه تربیت مدرس با معدل بالا اخذ کردم و چون دکترا قرار بود پیوسته باشد، اختلافی بین سازمان¬های متبوع افتاد و به جای آن به ما اجازه مدرسی دادند که قرار شد همه ما مدرس دانشگاه¬ها شویم تا این¬که بورسیه دکترای کانادا به من پیشنهاد شد اما چون نمی¬خواستم فرزندم از ایران دور باشد، قبول نکردم.
انتهای پیام/*