نقش تربیتی پدربزرگ بر روحیه تلاشگر مادر/ مادرم مقتدرِ مهربان بود/ مبارزه، جزئی از تفکر انقلابی ماست
1397/12/05 - 08:12
تاریخ و ساعت خبر:
12636
کد خبر:
ناگفته هایی از احوالات شخصی رضوانه دباغ؛/3

نقش تربیتی پدربزرگ بر روحیه تلاشگر مادر/ مادرم مقتدرِ مهربان بود/ مبارزه، جزئی از تفکر انقلابی ماست

رضوانه دباغ با بیان اینکه یکی از بزرگ‌ترین نعمت‌هایی که خداوند به من ارزانی داشته، وجود چنین مادر مبارز و بلد راه بود، گفت: در واقع ایشان خط‌ دهنده اصلی زندگی‌ام بودند. سعادت داشتم همیشه در جلساتی که مامان تشکیل می‌داد، حضور داشتم. در واقع دلیل الگو شدن ایشان را باز هم باید در واژه تربیت جستجو کنیم.
به گزارش پایگاه خبری تحلیلی طنین یاس - معصومه کوشکستانی: طنین یاس در نظر دارد به مناسبت میلاد حضرت فاطمه(س) سلسله مصاحبات صمیمانه ای را با ۴۰ بانوی موفق و طراز انقلاب اسلامی، منتشر کند. در این مطلب با ناگفته هایی از زندگی رضوانه دباغ آشنا می شوید.
رضوانه میرزا دباغ فرزند مبارز انقلابی مرضیه حدیدچی با نام مستعار مرضیه دباغ است که زندگی پر فراز و نشیبی را از دوران کودکی پشت سر گذاشته و در عنفوان نوجوانی به جریانات انقلاب خورد و تبدیل به بانویی کامل شد. رضوانه در حالی که سنین کمی داشت، به تقلید از مادر به کارهای سیاسی و انقلابی روی آورد و از همین سربند راهی زندان ساواک شد و با مادر که یکی از سردمداران مبارزه به شمار می رفت هم سلولی شد. انقدر حضور مادر در زندگی اش پر رنگ است که از هر 2 کلامش، یکی مربوط به مادر است، حتی زمان تعریف از خودشان، در عین فروتنی معتقد هستند همه چیز شان را از مادر مقتدرشان دارند. در این گپ و گفت بر آن شدیم علاوه بر شنیدن روایات سیاسی از چند و چون کودکی و ناگفته های زندگی ایشان اطلاع پیدا کنیم که ماحصل آن را می خوانید.
شما در خانواده ای کاملا مقید به اسلام، شرعیات و به نوعی سیاسی بزرگ شدید. نخست در خصوص خانواده تان بگویید.
از ابتدا که بخواهم بگویم، پدربزرگ مادری ام تنها کتاب فروش در همدان بود که خودش الگوی رفتاری و عملی مردم به شمار می رفت و حضور پدر، نقش صحیحی بر روی روند تربیتی مامان داشت تا جایی که به صراحت می توان گفت، روحیه جستجوگری و پر تلاشی اش منشا همین تربیت است که توسط پدربزرگ جهت دهی شده بود. این روند به قدری درون مامان نهادینه شده بود که زمان کودکی شان خوراکی هایی که از طرف متفقین برای جذب و جلب محبت بچه ها به آن ها داده می شده همه را خودشان دریافت و بین بچه ها تقسیم می کردند که این اعمال ریشه تفکر یک فرد مسلمان حقیقی است. روزها می گذرد و زمان ازدواج مامان فرا می رسد. اگر قداست امر ازدواج را حساب کنیم، زندگی سنتی و به عنوان امر الهی، مدنظر انتخاب پدر بنده برای خواستگاری از مادرم بوده است. پدر در آن زمان با راهنمایی یکی از دوستان پدرشان در تهران در سرای بوذرجومهری فروشنده مایحتاج اساسی خانه مانند برنج، روغن، آبلیمو و ... الخ بودند و در امتداد این شغل، با تکثیر اعلامیه های حضرت امام به آگاهی بخشی مردم کوچه و بازار می پرداختند. تا این که بنا به درخواست خودشان مبنی بر امر ازدواج، انتخاب دختر را به خانواده محول کرده و آن ها با منزل علی پاشا، پدربزرگ م تماس می گیرند و قرار خواستگاری گذاشته می شود. مامان که در آن زمان از آب و گل در آمده به تهران می آید و زندگی مشترک را کنار پدر آغاز می کند. به پیشنهاد پدر، مادر به خدمت آیت الله محمدرضا سعیدی که خودشان از شاگردان امام (ره) بودند، می روند و شاگردی ایشان را می کنند و بصیرت توسط توجهات استاد به شاگرد منتقل می شود تا حدی که نوع نگرش و زیستن شان به کل متفاوت می شود و سرنوشت شان به عنوان مبارز انقلابی رقم می خورد.
و ماحصل این پیوند خجسته چند فرزند است؟
8 فرزند که متشکل از 7 خواهر و یک برادر است. من بعد از راضیه، فرزند دوم خانواده هستم. یکی از خواهرهایم هم، زمانی که 17 ساله بودند بر اثر بیماری به رحمت خدا رفت. به نظر من تعداد اعضای خانواده مهم نیست و مهم مسئله تربیت خانواده است که نشات گرفته از هم کفو، مرام و عقیده بودن پدر و مادر است.

در خصوص رابطه تان با مادرتان مرضیه حدیدچی ( طاهره دباغ) و الگو شدن شان بفرمایید. هم او که نخستین و تنها محافظ زن امام خمینی (ره) بودند و مادربزرگ انقلابی نام گرفته اند. تا جایی که بسیاری از زنان موفق امروز ماحصل زحمت های ایشان بوده اند.
یکی از بزرگ‌ترین نعمت‌هایی که خداوند به من ارزانی داشته، وجود چنین مادر مبارز و بلد راهی بود. در واقع ایشان خط‌ دهنده اصلی زندگی‌ام بودند. سعادت داشتم همیشه در جلساتی که مامان تشکیل می‌داد، حضور داشتم. در واقع دلیل الگو شدن ایشان را باز هم باید در واژه تربیت جستجو کنیم. کما این که رسیدگی و اهمیت دادن به این واژه جزو فرمایشات حضرت امام است که می فرمایند: خودتان را تربیت کنید تا به کشور شما آسیبی نرسد. وقتی روی کلام دقیق شویم اول باید ببینیم خانم دباغ چگونه تربیت شده بودند و بعد چگونه فرزندان شان را تربیت کردند. روش ما زمانی صحیح خواهد بود که آموزه هایمان را بدون کم و کاست، تبدیل به الگوی عملی حقیقی در برابر جسم عزیزان مان کنیم. چنان که ایشان این گونه بودند و کلام شان را من باب نصیحت بر روی ما باز نمی کردند و ما اجراییات مامان و نبض داخلی خانه را می دیدیم. با این که تعداد فرزندان زیاد بود اما مامان به عنوان مدیر داخلی، همه کارهایش تنظیم و برنامه ریزی شده بود، چون هم مادر بودند و هم بیرون از خانه به سخنرانی می رفت و داخل منزل هم گردهمایی داشتند که اگر مدیریت کاملی نبود نمی توانستند به ما و کارهای انقلابی بپردازند. مثلا تمام زوایای سفره پهن کردن مان از قبیل آماده آوردن، انداختن، بردن و شستن توسط بچه ها کاملا قانون مند بود و با کمک هم کارها انجام می شد. یک مطلب بسیار حائز اهمیت در خصوص مادر، مهربان ولی مقتدر بودن شان است. مادری که کاملا از خود وجود می-گذاشت اما بچه را لوس نمی کرد و برای آینده شان برنامه ریزی داشت که با رسیدگی هایش هم اشباع محبتی می شدیم و هم جاذبه در کانون خانواده را آموزش می دیدیم. کما این که تدبیرشان فقط محض بچه های خودشان نبود از همین روی الگوی مناسبی برای خیلی ها بودند و اکنون شاگردان بسیار موفقی در جامعه تربیت یافته ایشان هستند اما معذور از بیان نام شان هستم.
شما در اوج نوجوانی راهی زندان شدید. از ماجرای دستگیر شدن تان و حضور در زندان برای مان بگویید؟
14 ساله بودم و در مقطع نهم دبیرستان در مدرسه رفاه درس می‌خواندم که دستگیر شدم. آن زمان فرمایشات حضرت امام (ره) که از رادیو عراق پخش می شد را یادداشت می‌کردم. چون دستگاه کپی نداشتیم با استفاده از کاربن، آن ها را تکثیر می‌کردم و صبح زودتر از بقیه بچه ها به مدرسه می‌رفتم و آن ها را در جامیزی بچه‌های کلاس خودمان می‌گذاشتم. قاعدتا کسی هم متوجه نمی شد کار چه کسی است. اصل فرمایشات را هم در کلاسوری در خانه نگهداری می کردم تا این که ساواک به منزل ما ریخت. وقتی منزل را زیر و رو کردند مطالب را پیدا کردند. پس از تطبیق نمونه‌ خط با نوشته های روی اعلامیه‌ها، فهمیدند کار من بوده است و مرا به زندان بردند. متأسفانه به خاطر شکنجه‌های زیاد، بخش زیادی از خاطرات را به یاد نمی‌آورم و حافظه ام پاک شده است. بازجوها دائم به من شوک الکتریکی می‌دادند و بعد تازه با کابل به جانم می‌افتادند. ذره‌ای رحم در وجودشان نبود. در کمیته مشترک من را به سختی شکنجه دادند و با چشم های بسته از زنجیر آویزان می کردند تا حدی که به دلیل شکنجه های شان 2 هفته در بیمارستان امام سجاد (ع) با دست و پای زنجیر شده به همراه مامور بستری بودم. سلول ما بسیار نمناک و کم‌هوا بود و همین عوامل باعث شد پس از آزادی به ناراحتی تنفسی و رماتیسم مفصلی و قلبی دچار شدم و در نهایت منجر به عمل قلب شد. دست آخر هم پس از شکنجه های فراوان، به دلیل نرسیدن به سن قانونی در دادگاه محاکمه و آزاد شدم. ساواکی‌ها در هنگام دستگیری ام، بسیار مصر بودند که فعالیت فردی من را به کار گروهی سازمان مجاهدین بچسبانند که خداروشکر تیرشان به سنگ خورد.
در پروسه ای که ساواک در منزل تان بود، تا زمان دستگیری شما، عضو دیگری از خانه دستگیر نشد؟
طی همان چند روزی که ساواک در خانه ما بود هر شخصی که وارد منزل می شد را می گرفتند و 11 نفر را دستگیر کردند. آن زمان من و خواهرم به تازگی عقد کرده بودیم و همسرم، مرحوم بهزاد کمالی اصل را هم به همین دلیل، بدون هیچ گونه مدرکی دستگیر کرده بودند و یک هفته در زندان تحت شکنجه قرار گرفت، حتی پایش را با اتو سوزانده بودند. تا این که مامان دید این گونه نمی شود و با ترفندی برادرم که خیلی کم سن بودند را برای خرید به همراه زنیل پلاستیکی که ته آن را روزنامه گذاشته بودند و زیر آن شماره ای بود را به بهانه خرید به بقالی فرستاد و گفته بود شماره را به محمد آقا بده و بگو به خاله یا مادربزرگ که اکنون درست در خاطر ندارم تماس بگیرد و اطلاع دهد کسی سمت منزل ما نیاید.
تحمل آن شکنجه ها برای یک نوجوان آن هم دختر بچه بسیار سخت است. چه عواملی باعث شد که به جای بچگی در سنین کم بزرگی کنید؟
سخت هست اما باید بگویم این ها را از مادرم یاد گرفتم. مامان نقش به سزایی برای من داشتند و توسط ایشان، ریشه فکری از بچگی درون همه ما نهادینه شده بود. تحمل و توانمندی را از الگوی عملی و حقیقی که در کنارم داشتم، یاد گرفتم. البته در کنار آموزش های مادر، فرمایشات حضرت امام (ره) و دعوت به توحیدشان، حضور در کلاس های درس شهید آیت‌الله بهشتی و شهید رجایی و قرار گرفتن در بطن جریان مسائل سیاسی و مبارزاتی هم مزید علت بود تا سریع بزرگ شوم. یادم هست وقتی در زندان و زیر شکنجه، جانم به لبم می رسید، با یاد مقاومت های مامان که ساواکی ها او را 48 ساعت یا بیشتر سر پا بی‌‌خوابی می‌دادند و شکنجه می کردند تا به خواسته شان برسند، انگیزه می گرفتم و مقاومت می‌کردم.
خاطره شیرینی از بچه بودن تان دارید، اصلا بچگی کردید یا این که همه کودکی تان در عرصه قیام و دفاع گذشته است؟
خاطرات ما به این دلیل که از زندگی کردن در آن روزها لذت می بردیم، شیرین است. اما درباره بچگی کردن باید بگویم، قطعا بچگی کردم، نمی شود که شیطنت نکرد. کما این که کم شیطان نبودم و بارها از دست شیطنت هایم صدای اعضای خانه در می آمد. خانواده ما پر جمعیت بود و دوره هایی داشتیم که بچه های خاله ها دوره هم جمع می شدیم و خاله بازی می کردیم و از پشت بام تا حیاط را چادر می بستیم و بازی می کردیم. البته خراب کار نبودم. بیشتر روی کارهای مامان خیلی دقیق می شدم، مثلا زمانی که بین من و خواهرم در رفتار و نحوه برخورد تفاوت می گذاشتند و با من ملایم تر برخورد می کردند. دلخور می شدم و در اوج ادب می-گفتم: مامان مرضی، شما تبعیض بین ما قائل نمی شوید؟ متوجه نمی شدم که مادر با توجه به روحیه هر فرزند با او برخورد می کند و توقع داشتم با من هم مثل خواهرم باشد. بزرگ ترها وقتی خودشان درست زندگی کردن را یاد بگیرند به طور حتم به بچه ها هم آموزش می دهند.
در خلال صحبت های تان در خصوص همسرتان گفتید، از ماجرای آشنایی تان به ما بگویید.
راستش محله نیرو هوایی، پایگاهی برای سخنرانی و اطلاع رسانی شهید صالحی، شهید سعیدی و مامان بود. منزل مادر همسرم هم یکی از خانه هایی بود که این 3 بزرگوار در آن جا سخنرانی می کردند. از این سربند در یکی از مناسبت ها برای پسر بزرگ شان بنده را از مامان خواستگاری کردند. یادم است مامان مرضی از ایشان عکسی را به من نشان داد و پرسید: نظرت چیست؟ سکوت کردم. پس از چند روز، دعای ندبه در خانه برگزار شد، پس از اتمام مراسم، مهمان ها رفتند و برخی از همسایه ها به طبقه پایین آمدند و من هم برای شان چایی بردم، البته پخش نکردم، همان جا گذاشتم، قصد خروج داشتم که مامان گفت: صبرکن. اما نتوانستم صبر کنم و از اتاق خارج شدم. بعد از آشنایی و جواب بله، من راهی زندان شدم. پس از آزادی چون روحیه ام به شدت بهم ریخته بود، مامان به خانواده همسرم پیغام داد فکر نکنم دیگر دخترم به درد شما بخورد که آن ها مخالفت کردند. چون خیلی خاطرات یادم نمی آید، نمی دانم چند صباحی اما چند سال بعد ازدواج کردیم.
چند تا فرزند دارید و چند ساله هستند؟
3 فرزند دارم که 2 تا دختر و یکی پسر است. دختر بزرگ م متولد 1355، پسرم متولد 1360 و دختر کوجک ترم متولد 1364 هستند و تحصیلات شان دیپلم است. به واسطه دخترم، من سال هاست مادربزرگ شده ام و 2 تا نوه دانشجو عاقل و فهمیده دارم.
مادر بودن بهتر است یا مادربزرگ بودن؟
نمی دانم چه بگویم. شاید آدم در جوانی درست بلد نباشد چگونه با فرزندش ارتباط برقرار کند ولی زمانی که مادربزرگ می شود به دلیل تجربه، به محض بروز مشکل، تا بقیه مشغول فکر هستند سریع راه چاره را با درایت بیان می کند. البته مادربزرگ دخالت کنی در مسئله تربیتی بچه ها نبودم که خدایی نکرده باعث شوم به مشکل بخورند. من خودم هم بسیار با مادر مامان مرضی ارتباط خوبی داشتم. فارغ از من، قطعا برای بچه ها مادر بزرگ شیرین تر از مادر است.
فرزندان تان روحیه جنگندگی و تحمل مشکلات را از شما به ارث برده اند؟
موقعیت جنگندگی آن ها را در زندگی هایشان به وفور می بینم. هر کدام بر اساس موقعیت هایی که برای شان فراهم می شود، زندگی پر فراز و نشیبی دارند که خوب از پس مدیریت ش بر می آیند. این روحیه خاص کل خانواده خانم دباغ است نه فقط فرزندان شان. اگر روحیه من هم به بیان شما فولادین بوده فقط به لطف خدا بوده و تعریف از خود اشتباه بیجایی است. شاید دلیل این که امروزی ها مثل نسل قبل نیستند، به خودمان برگرد که کمی نازک نارنجی بارشان آورده ایم و در تربیت هایشان، مسائل احساسی را به نسبت عقلانیت برای-شان پر رنگ تر کرده ایم و این آسیبی است که ما ناخودآگاه به جوانان منتقل کرده ایم.
سبک زندگی شما بیشتر مواقع در مبارزه گذشت. این حس هنوز درون شما شعله ور است؟
مگر می شود نباشد! این جزء وجودی تفکر انقلابی ماست. اگر ما برای هدفی که داشتیم و داریم ارزش قائل باشیم کم تر دچار خدشه، تردید و شک خواهیم شد. وقتی راهی که در آن پا گذاشتیم هنوز تازه است و فرمایشات روزانه رهبرمان مهر تایید بر آن است، مطمئن می شویم مسیرمان درست بوده و هست. ما باید دائم خود را آسیب شناسی کنیم، نباید حتی حس مبارزه طلبی مان کم رنگ شود چه برسد به فراموش شدن و از بین رفتن.
حال و روز این روزهای تان چگونه است و به چه فعالیتی مشغول هستید؟
درست است بیشتر عمرم پس از آزادی از زندان به بیماری گذشته است اما به برکت مقام معظم رهبری، خون شهدا و مردمی که پای تمام سختی ها ایستاده اند، قالب تهی نمی کنم. من تنها من بلکه همه باید کارکردهای-شان چند برابر کارایی داشته باشد و اگر دچار سستی و کاهلی شویم یک قدم به هدف دشمن نزدیک شده ایم پس لازمه اش این است که هوشیار باشیم و با سرمشق رهبری و عمل به هنگام حرکت کنیم.ب اید قدر لحظه هایمان را بدانیم و شکرگزار باشیم. امیدوارم تا آخر هم بتوانیم با ولایت بمانیم. اما در پاسخ پرسش دیگرتان باید عرض کنم، مشغول تدریس کلاس های جنبی حوزه شامل تفسیر قرآن، صحیفه سجادیه، نهج البلاغه و کتاب حضرت امام (ره) هستم.
در آخر، پیشنهادتان به عنوان یک شیرزن که گرم و سرد زندگی را بسیار چشیده به بانوان و دختران سرزمین مان چیست؟
هوشیار باشند و متوجه موقعیت فعلی خودشان باشند. آن ها سرمایه های انقلاب هستند. مراقب باشند به واسطه آزادی، استقلال و امنیتی که در مملکت وجود دارد دشمن را دل شاد نکنند. امیدوارم یادشان بماند این انقلاب با چه خون جگرهایی به دست آمده است که اگر این آگاهی وجود داشته باشد، قطعاً در حفظ آن بیش از پیش خواهند کوشید.
انتهای پیام/*

بازگشت به ابتدای صفحه بازگشت به ابتدای صفحه
برچسب ها:
رضوانه دباغ، احولات شخصی، دختر مرضیه حدیدچی، طنین یاس، زن طراز انقلاب
ارسال نظر
  • مخاطبان گرامی، برای انتشار نظرتان لطفا نکات زیر را رعایت فرمایید:
  • 1- نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • 2- نظرات حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های اسلامی منتشر نمی‌شود.
  • 3- نظرات بعد از بررسی و کنترل عدم مغایرت با موارد ذکر شده تایید و منتشر خواهد شد.
نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار
اخبار پر بحث
بازگشت به ابتدای صفحه بازگشت به ابتدای صفحه
نخستین پایگاه خبری تحلیلی زنان کشور
پست الکترونیکی:
info [at] tanineyas [dot] ir
طراحی و اجرا الکا